عبدالبشیر عالمیار

معرفت و آموزش در اسلام از دیدگاه فیلسوف مالیزیایی، سید محمد نقیب العطاس

نویسنده: امام أحمد محمود مترجم: بشیر احمد عالمیار ۱- معرفی، افکار و آثار نقیب عطاس:    سید محمد نقیب عطاس متفکر و فیلسوف ماليزيایی است. او در ۵ سپتمبر سال ۱۹۳۱ میلادی در شهر بلغور اندونزیا متولد شد و در پانزده سالگی به شهر جوهور ماليزیا مهاجرت نمود. مدتی را در آنجا سپری کرد و سپس به جزیره‌ی جاو بازگشت و از آنجا سفر علمی خویش در ادبیات عربی را آغاز کرد. در اواسط دهه‌ی چهل به شهر جوهور برگشت تا قبل از سفر به بریتانیا زبان انگلیسی را فرا گیرد. بعد از آموختن این زبان، به بریتانیا سفر کرد و در آنجا در دانشکده‌ی نظامی مصروف تحصیل شد. پس از آن بازگشت نمود تا در ارتش کشورش خدمت نماید. بعد از مدت اندک، خود را وقف علم و دانش نمود و در دانشگاه مالایای سنگاپور ثبت نام نمود و از آنجا فارغ شد. از دانشگاه مک‌گیل کادانا بورسیه گرفت و سپس از این دانشگاه سند ماستری به دست آورد. در این مرحله شور و شوق او به تحصیل و فراگیری علم بیشتر شد و به قصد اکمال دکتورا به کشور انگلستان سفر کرد؛ در آنجا در بخش مطالعات کشورهای افریقایی و آسیایی به درس پرداخت.    نقيب الله عطاس از متفکرینی شمرده می شود که نه تنها در کشوری مالزیا بلکه در کشورهای مثل اندونزیا و سایر کشورهای همجوارش نیز تأثیر بسزایی دارد. این اندیشمند و فیلسوف بزرگ نظریه‌های اصلاحی خویش را ارائه نمود که با استقبال زیادی از سوی فرهنگی‌ها و متفکرین مواجه شد. وی تلاش‎های گسترده انجام داد تا فرهنگ اسلامی زیربنای مرجع برای این حرکت اصلاحی باشد. در همین زمینه از مراجع مسئول در کشور، خواستار تأسیس دانشگاهی شد که در آن میان علوم اسلامی و علوم عصری جمع نماید. این فیلسوف بزرگ، دارای میراث علمی گهرباری است. در زمينه‌های آموزش و پرورش در اسلام و اسلام و سکولريسم، نوشته‌های قوی ارائه کرده است و با مقایسه‌های قدرت‌مند میان این دو اندیشه، تفاوت‌های آن‌ها را به تصویر کشید. وی خواهان رهایی از آشفتگی فکری در میان کشورهای اسلامی و جوامع مسلمان است. عطاس می گوید: «انسانیت در مسیر زندگی پُر خم‎وپیچش با چالش‌ها و مشکلات بسیار زیادی مواجه شده است؛ ولی هیچ‎کدام این‎ها خطرناک‎تر از مشکل معرفتی نیست.» ۲- فلسفه تعلیم و تربیه در اسلام عطاس باور دارد که آموزش و پرورش یکی از ویژگی‌های به خصوص اسلام است و برای همه مسلمانان لازم است که آن را محراق توجه خویش قرار دهند. همين‎گونه همه مسلمانان باید زبان عربی را بیاموزند تا با اوامر و نواهی که در قرآن وجود دارند، آشنایی حاصل نمایند. با وصف این، ارزش بلند سیستم تعلیم و تربیه در اکثر کشورهای اسلامی با ضعف شدید مواجه است. در آغاز قرن نوزدهم مشکل تعلیم و تربیه توجه بسیاری از متفکرین و مصلحین عالم اسلامی را به خود جلب نمود و در ماليزيا شیخ هادی برای اولین بار مردم ماليزيا را به توجه فراگیری به تعلیم‎وتربیه و ایجاد حرکت فرهنگی و اقتصادی و سیاسی فراخواند که بر پایه‎های عقل و منطق استوار باشد. در وسط دهه‌ی پنجاه، عطاس بدین نظر رسید که مهم‎ترین قضیه در زمينه‌ی تعلیم‎وتربیه پرورش نخبگان/روشنفکرانی است که در کنار فراگیری علوم شرعی به علوم عصری و فلسفه نیز مسلح باشند. این شیوه‌ای پرورش روشنفکران که با هویت خویش آشتی نموده و دغدغه‎های عصر خود را بداند جز از راه تعلیم و تربیه ممکن نیست. ۳- مفهوم معرفت و آموزش: نقيب عطاس می گوید: «مفهوم آموزش تنها در نظریه‌ی معرفت خلاصه نشده بلکه موارد و مفاهیم دیگری را نیز در برمی‌گیرد؛ از جمله اخلاق. به همین‎خاطر، وی معتقد است که از اهدافی والای آموزش و پرورش هماهنگی آن با خصایص انسانی می‌باشد. این هماهنگی تنها در سطح اندیشه و رفتارها خلاصه نشده و غرایز و منطق و عاطفه و احساس را نیز شامل می شود. افزون بر این، تعلیم‎وتربیه به عمق معرفت و زیبایی خصایص انسان توجه دارد. بنابر آنچه که گفته شد، تعلیم و تربیه‌، اگر به این خصایص توجه نکند،  هیچ ارزشی در اسلام ندارد. مفهوم معرفت و آموزش منحصر به تحصیل معلومات و توانایی شرح و تحلیل نمی‎گردد بلکه آموزش و تعلیم باید رابطه‌ی باشد با خالق و با حقیقت و رعایت اخلاق و مسئولیت انسانی  همراه و موافق باشد. ۴- معرفی تراث علمای مسلمان با وصف این که دانشمندان یونانی در روش تحقیق خویش به مشاهده و نظر اعتماد جسته اند؛ ولی دانشمندان مسلمان از این فراتر رفته و روش تحقیق خویش را به مشاهده و تجربه بنا نمودند. دانشمندان مسلمان مثل جابر بن حيان، بیرونی، عمر خیام، ابن سينا، ابن يونس وغیره در آزمایشگاه‌های مخصوص خویش آزمایش‌ها را به گونه‌ی عملی انجام می دادند و نتایج آن را مشاهده نموده و رأی علمی خود را صادر می کردند. از نمونه‌های آن، پژوهش‌های ابن‌هیثم در حوزه‌ی فزیک نور است؛ جایی که او ثابت کرد نور از اجسام به سوی چشم بازتاب می‌یابد، برخلاف آنچه پیش‌تر تصور می‌شد. پهنایی مشارکت مسلمانان در علوم و فناوری و فلسفه و هنر قابل شمارش نیست. امپراتور روم، فریدریک دوم (۱۱۹۴–۱۲۵۰ میلادی)، روابط خوبی با مسلمانان در شهر سیسیل برقرار کرد و به اخلاق و آداب آن‎ها و بیش از آن به آثار فلسفی‌شان علاقه‌مند شد؛ تا آن‌جا که در سال ۱۲۲۴ میلادی دانشگاهی در ناپل تأسیس کرد که به ترجمه‌ی پژوهش‌های دانشمندان مسلمان از زبان عربی به یونانی اختصاص داشت. از خلال بررسی افکار سید نقیب الله عطاس می شود افکار او در زمينه‌ی آموزش و معرفت را چنین جمع نمود:  «تمام معارف و دانش ها از جانب الله متعال است و  مسلمانان تقسیم علم به علم دینی و دنیوی و یا علم اسلامی و سکولر را نمی شناختند و این تقسیم‎بندی‎ها در عصر جدید صورت گرفته است. معرفت در تمام ابعاد خود، هدیه از سوی خداوند است و شامل شناخت خالق (الهیات؛ علم توحید) و شناخت مخلوقات، یعنی تفسیرهای گوناگون علمی و عقلانی می‌شود. اسلام در طول تاریخ خود، منابع متنوع و روش‌های بسیاری را برای کسب و به‌کارگیری معرفت شناخته است. تلاش برای دستیابی به انواع دانش‌های علمی و مطالعه‌ی علوم، وظیفه‌ی همه جوامع مسلمان است و در چارچوب مفهوم خلافت انسان در زمین قرار می‌گیرد.»

معرفت و آموزش در اسلام از دیدگاه فیلسوف مالیزیایی، سید محمد نقیب العطاس بیشتر بخوانید »

لیلای کابلی

لیلا را از زمانی که در مکتب لیسه‏ی نسوان درس می‌خواند و من آن‌جا در کانتین مکتب کار می‌کردم، می‌شناختم. همیشه در تفریح به کانتین می‌آمد و پاپُر و بیسکیت می‌‌گرفت و با همان اداهای دخترانه‌اش و شیطنت‌های قشنگش می‌گفت: «امین جان، چه می‌خوری که این‌قدر مقبول شدی؟» لهجه‌ی کابلی لیلا، چادری که در نیم سرش می‌گذاشت، دامنی که از زنوایش کمی پایین بود و کُرتی‌کگ خاکستری و خال‌خالش، از او تابلوی تمام‌نمای زیبا ساخته بود و به طور عجیب به دل آدم چنگ می‌زد. لیلا اصالتاً کابلی بود؛ ولی به دلیل این‌که کمونسیت‌ها پدرش را از وزارت مالیه به شرکتِ «سپین‌زرِ» کندز تبدیل کرده بودند، در کندز زنده‏گی می‌کرد. شاید برای دختر شوخ و سرشار مثل لیلا زنده‏گی در کندز ملال‌آور بود؛ اما رفته‌رفته به این‌جا خو کرده بود. من هیچ‌گاه در خیالم نیز نمی‌توانستم داشتن او را تصور کنم؛ او درس خوانده، باسواد، از فامیلی باسویه و پیش‏رفته بود و من بی‏سواد، فقیر و دست‏یارِ کاکا میرزا در کانتین مکتب بودم. تفاوتی داشتیم به اندازه‌ی زمین تا آسمان؛ با آن هم نمی‌شد دل از سودای لیلا برگیرم، نمی‌شد متلک‌های او را نادیده بگیرم،  نمی‌شد آن چادرِ سفید که نصفِ سرش را با آن می‌پوشاند، از زیرِ ‌چشم نگذرانم… با خودم می‌گفتم: شاید لیلا هم به من اممم، نی نی فکر نکنم… تا این تصور در ذهنم می‌رسید، سریع سرکوبش می‌کردم و دست از خیال کودکانه می‌بر‌داشتم. چگونه ممکن بود دختر کابلی و باسویه و زیبا که صدها جوانِ برتر و بهتر از من خریدارش بودند، دل به فقیربچه‌ی کندزی بدهد. حتا نمی‌خواستم این تصور غلط در ذهنم جای بگیرد؛ ولی لیلا و خیالش همیشه در یادم بود و نمی‌تواستم دست از این خیال کودکانه بشویم. همیشه منتظر تفریح می‌بودم، تا او بیاید و متلکی برایم بگوید و باز با صدای زیبا و لهجه‌ی شیرین کابلی‌اش بگوید: «امین جان چه خوردی که ایقدر مقبول شدی؟» و با دوستانش بلندبلند بخندد و از کانتین دور شوند. روزها سریع می‌گذشت. لیلا از صنف دوازده فارغ شد و به دانشکده‌ی طب راه یافت. این‌که دیگر لیلا را نمی‌دیدم، دیوانه‌ام می‌کرد. روزی که لیلا کابل می‌رفت، به کانتین آمد و گفت: «امین جان ما و صنفی‌هایم گاهی شوخی می‌کدیم، نشود به دل گرفته باشی. مه می‏رُم کابل به درس. مسافری است، هزار و یک رقم گپ ده دنیا است، حلالم کنی.» سرم را ته انداخته بودم و چیزی نمی‌گفتم. من در مدت این همه وقت با لیلا سخن نگفته بودم. سرم همان‌طوری که پایین بود، لیلا صدا زد: «فامیدی چه گفتم امین جان؟»  سرم را بالا کردم و به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و ناخودآگاه گفتم: «یعنی می‌روی لیلا؟ دختر کابلی پس کابل می‌رود.» لیلا خنده‌ی بلندی کرد و گفت: «چه شده؟ نکنه می‌خواستی مره عروس مادرت بسازی؟ خیره تشویش نکو مه می‏رُم بابیم خو است، مادرم است، خانه‌ی ما خو همین‌جاست، اگر تصمیم داشتی باز طلبکار بیا.» چشمکی طرفم زد و رفت. جام کردم، خشکم زده بود، می‌دانستم لیلا دختری شیطان و شوخ است؛ ولی تصور نکرده بودم که این‌قدر پُررو باشد. لیلا رفت و هر روز نبودنش را در کندز حساب می‌کردم. در گرمای تابستان، رخصتی‌های مکتب آغاز شده بود که خبر شدم لیلا کندز آمده است. این سخن در دلم آتش روشن کرد. بی‌اختیار به طرف خانه‌‌ی‌شان رفتم و نمی‌دانم چندبار کوچه‌ی تعمیرهای سپین‌زر را قدم زدم تا بلاخره عصرهای روز بود که لیلا از خانه بیرون شد. تا دیدمش خندید و گفت: «امین جان، آفتاب از کدام سو برآمده؟ چطور که گذرت به این طرف‏ها شد؟» سرم پایان بود، نمی‌توانستم لیلا را دقیق ببینم. لیلا که حالا داکتر شده بود، لیلای کابلی! چادرش را هنوز مثل سابق می‌پوشید: نیم سرش پنهان و نیم دیگر نمایان، و پیکَی‌های قشنگش را باد به هر سو می‌برد و هم‏چون حال و روز من پریشان می‌کرد. تا در خیالم غرق شدم، لیلا صدا زد: «امین جان کجا؟ باز به چه چُرت غرق شدی؟» صد دل را یک دل کرده گفتم: «هیچ، لیلا می‌بینم هیچ تغییر نکدی. دخترِ کابلی! کابل سرت تأثير نکرده.» تا این سخن را گفتم هِرهِر و بلندبلند خندید و گفت: «لندن خو نرفتیم امین جان، کابل رفتیم، کابل زیاد از همی کندز تفاوت نداره.» گفتم: «پخش‏پخش! بخند لیلا، کلان شدی، داکتر شدی، پوهنتون می‏ری، حالی خو دخترِ صنف هفت و هشت نیستی که ای کارها ره می‏کنی.» لیلا باز هم خندید ولی این‏بار مثل گذشته بلندبلند نبود و گفت: «داکترِ چه، حالی تا داکتر شدنم یک عمر مانده. ای خانه‌خراب‌ها تا آدم ره پیر نکنن کی می‌مانن که داکتر شوی؟» گفتم: «خیره خیره، لیلا می‌گذره. یک روز ببینم که کلان داکتر شدی و در پیش چوک کندز و در سرک بندر گادی‌های مدرسه معاینه‌خانه باز کردی.» تا این را گفتم، سخنم را پس گرفتم و گفتم: «نی نی! تو خو دختر کابلی استی، در کندز نمی‌باشی. می‏روی کابل، کابل معاینه‌خانه جور می‌کنی.» و با گفتن همین حرف‌ها غمی عجیب در دلم خانه کرد. شاید لیلا این غم را در چهره‌ام خوانده بود و گفت: «آینده به خدا معلوم است امین جان، شاید این‌جا، شاید آن‌جا، یا هر جای دیگری رفتم، چه می‌دانم.» گفتم: «لیلا مه می‏رُم شام شده روان است، این‌جا زیاد گپ‌زدن ما هم خوب نیست. پدرم یک پالیز خربُزه ره كشت كده بود. خربُزه‌ها پخته شده. یگان روز وقت کدی بیا، ببرمت خربُزه خوردن، یا که حقت ره دهن دروازه‏ی‏تان بیارم؟» بازم اندکی خندید و گفت: «ببینم چه می‏شه، مقصد هر رقم باشد یا سرِ پالیز یا در خانه خربُزه ره خو می‌خوریم.» و رفت. قصه‏ی ما و ليلى هر روز عمیق‌تر می‌شد و من بی‌صبرانه منتظر زمستان‌های سرد و تابستان‌های گرم می‌بودم تا با او در کوچه‌ی قشنگِ تعمیرهای سپین‌زر قدم بزنیم، سینمای ناشر فلم دیدن برویم، در کافی لالا هراتی نان بخوریم و در جشن‌های چند شب و چند روزه‌ی سپین‌زر شرکت کنیم. سال‌ها سریع می‌گذشت و هر روز وضع بدتر از دیروز می‌شد. لیلا که هر بار از کابل می‌آمد، از این ناحیه شکایت می‌کرد و نگرانی خود را ابراز می‌‌نمود. او که در درون جامعه‌ی دانشگاهی نفس می‌کشید، قضايا را خوب می‌توانست بررسی کند؛ اما برای ساده‌بچه‌ی دهقان که مسلکش دست‏یاری در کانتین مکتب بود، سر درآوردن از این سخن‌ها ساده نبود و

لیلای کابلی بیشتر بخوانید »