محمداقبال و عبدالرازق فانی

عبدالرازق فانی از شاعر معاصر ما، در سبک شعر از مولانای بزرگ و محمداقبال زیاد متأثر است.همان نی‌نوازی‌های مولانا در رگ و ریشه‌ی اشعار عبدالرازق فانی چنان رخنه کرده که گاه از نیستان مولانا سر برمی‌آورد و قصه‌های عشق را که پرخون و پرخطر است، با زبان شعر نوین بیان می‌کند.چنان که در جایی می‌گوید:ای دل مرو سوی خطر گر می‌روی لرزان مباشاز رهزنان غافل مشو، از دشمنان ترسان مباش و یا در جای دیگر چنین می‌سراید:باز این دل شورشی دیگر گرفتداستان خویش را از سر گرفتگرچه ناید ناله‌یی از نای منآسمان بر سنگ زد مینای مننای ما از نیستان چیده‌اندنغمه‌ها در پرده‌ها خوابیده‌اندنی‌نوازی نیست، تا بنوازدمزین سکوت مرگ بیرون سازدمخواهم امداد تو ای مولای رومتا برم بر ناامیدی‌ها هجوممرشدا! خواهم که امدادم کنیدر طریق عشق ارشادم کنی همان گونه که مولانا از سوز عشق سخن به میان می‌آورد و جوشش عشق را سردم‌دار راه حقیقت می‌داند و با همان‌سان فانی نیز سوختن در وادی عشق را تجربه می‌کند و سوزناک و جانکاه می‌سراید:سوختم در وادی سوزان عشقگم شدم در راه بی‌پایان عشقگرمی ببخشای آواز مراباز ده آن سوز و آن ساز مراباز ده آن سوز تا سازی کنماندرین میخانه آوازی کنم حضرت مولانا برای این‌که درست درک نمی‌شد، و سِرّ و رازی که می‌گفت پی‌ نمی‌بردند، گله می‌کرد و می‌گفت:هر کسی از ظنِّ خود شد یار مناز درون من نجست اسرار من فانی نیز خود را در چنین احوالاتی می‌دید و می‌گفت:عمرها نالیدم از درد درونجای اشک از دیده آمد موج خونکس نگفت این طایر آواره کیست؟این شهید لذت نظاره کیست؟از چه دردی روز و شب افغان کندخواب شیرین، تلخ‌ بر یاران کندهیچ‌کس را این غم جانکاه نیستهیچ‌کس از درد ما آگاه نیست بزرگ‌مردی دیگری که عبدالرازق فانی به آن ارادت دارد و از او خیلی متأثر است و در خمستان اندیشه‌های او سیر کرده و اندیشه‌های بیدارگری، موج‌زا و طوفانی در شعرش راه پیدا کرده، محمداقبال است.درباره‌ی اقبال چنین می‌گوید:فی‌المثل، آن چلچراغِ راه شرقعارفِ صاحب‌دلِ آگاهِ شرقحضرت «اقبال»، آن مرد بزرگدر پیِ آن معرفت سنگی سترگزادگاه رامردان را چو دیدقصه‌ی جنگاورانش را شنیدبا زبان خامه‌ی سحرآفرینکرد وصف مردم ما را چنین:«آسیا یک پیکر آب و گل استملت افغان در آن پیکر دل است»سال‌ها بگذشت زین زیبا بیانچرخ‌ها زد مهر و ماه و کهکشان فانی در چهارپاره و رباعی و غزل نیز از اقبال پیروی کرده.گاه همان واژه‌ها و ترکیب‌های اقبال در اشعار فانی موج می‌زند.واژه‌های چون:(تپش، قلزم، لاله، آرزو، نظاره، جست‌وجو و…) که در اشعار و اصطلاحات اقبال مفهوم ویژه دارد، در سروده‌های فانی نیز مشاهده می‌کنیم.اقبال غزلی دارد که چنین است:هوس منزلی لیلی، نه تو داری و نه منجگر گرمی صحرا، نه تو داری و نه منمن جوان٘ ساقی و تو پیر کهن میکده‌ییبزم ما تشنه و، صهبا نه تو داری و نه مندل و دین در گروی زهره‌وشان عجمیآتش شوق سلیمی، نه تو داری و نه منخزفی بود که از ساحل دریا چیدیمدانه‌ی گوهر یکتا، نه تو داری و نه مندگر از یوسف گم‌گشته نتوان گفتتپش خون زلیخا، نه تو داری و نه منبه که با نور چراغ ته دامان سازیمطاقت جلوه‌ی سینا، نه تو داری و نه من اقبال این غزل را خطاب به یکی از صوفیان سروده است. او در این غزل اعتراض خود را به تعالیم صوفیه و راه و روش آن‌ها که عاری از شور و شوق زنده‌گی است اظهار می‌دارد. عبدالرازق فانی به اقتفای غزل مزبور چنین می‌گوید:مستی و شورش دریا، نه تو داری و نه منشوخی موج گهرزا، نه تو داری و نه منباید ای غنچه درین باغ ز شرم آب شویملاله‌سان داغ تمنا، نه تو داری و نه منتا ابد راه به جایی نتوانیم کشیددیده‌ی روشن و بینا، نه تو داری و نه منعاقبت درد، گلوی من و تو خواهد بستجان من فکر مداوا، نه تو داری و نه منبگذر از وسوسه‌ی بلبل و گل بهر خدافرصت سیر و تماشا، نه تو داری و نه من تنها در پیروی قالب‌ها تأثیرگذاری اقبال را بر فانی نمی‌توان خلاصه کرد؛ بلکه در ابعاد دیگر نیز از وی متأثر است، چنان اقبال در دو بیتی‌یی می‌گوید: جهان مشت گل و دل حاصل اوستهمین یک قطره‌ی خون مشکل اوستنگاه ما دو بین افتاد ورنهجهان هر کسی اندر دل اوست در بیت نخست، دل و قطره‌ی خون را مدنظر داشته و حالا برویم سراغ فانی که در غزلی عنوانش رهبر کامل است، چه می‌گوید: مکن گریه ای شمع کین شعله‌هاترا بر زبان و مرا در دل استنمی‌بود ای کاش در سینه‌امهمین قطره‌ی خونی که نامش دل است و فانی از دل و قطره‌ی خون یاد می‌کند.چنان که در بالا آورده شد، ترکیب‌ها و واژه‌ها و اصطلاحات مشابه را فانی در اشعارش به کار برده که عین ترکیب‌ها در شعر اقبال و فانی یکسان جلوه می‌کند.اقبال از تپش و موج نیز برای تحرک و پویایی و سرزنده بود بهره می‌برد و فانی نیز همان راه طی می‌کند. به دریا موج از خود رفته‌یی گفتاگر جنبش نباشد زنده‌گی نیستفروغ زنده‌گی از جنبش آیدچراغ مرده را تابنده‌گی نیست و اما اقبال چنین گفته: ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستمهیچ نه معلوم شد آه که من چیستمموج ز خود رفته‌یی تند خرامید و گفتهستم اگر می‌روم گر نروم نیستم به ترکیب «موج ز خود رفته» توجه کنیم که چقدر سبک اقبال در ترکیب‌های شعر فانی رخنه کرده. واژه‌ی دیگر که اقبال از آن زیاد بهره برده، “لاله” است و ترکیب “چراغ لاله” و این دو در اشعار فانی حضور گسترده دارد به ویژه در رباعی‌ها و چهارپاره‌ها و دوبیتی‌ها.به گونه‌ی نمونه فانی می‌گوید: ز من گو، لاله‌ی خونین کفن راکه رنگین کرده‌ای دشت و دمن راولیکن از چراغ بی‌فروغتنه خود را رهنمون گشتی نه من را و اقبال: ز من با شاعر رنگین بیان گویچه سود از سوز اگر چون لاله سوزینه خود را می‌گدازی ز آتش خویشنه شام دردمندی بر فروزی فانی:رهم پر پیچ و منزل دور کردندبه تنها رفتنم مجبور کردنددرین وادی به منزل چون برم راهچراغ لاله هم بی‌نور کردند البته در اصطلاح‌شناسی اقبال “لاله” نمادی از انسان آزاده و دردمند است. فانی باز می‌گوید:الا ای لاله همرنگ شراری!به مانند دل من داغداریمن از دم سردی یاران فسردمبکن گرمم از آن آتش که داری فانی درباره‌ی زنده‌گی چنین می‌گوید: مرام زنده‌گی سعی مدام استبه

محمداقبال و عبدالرازق فانی بیشتر بخوانید »