محمد الیاس شهیر

محمد الیاس شهیر، مترجم کتب حقیقت الهی از حمزه تزورتزیس، اعلامیه اسلامی از علی عزت بیگوویچ، تهذیب النفوس از ابن حزم و نویسنده چندین مقاله علمی و فکری.

مفهوم خدا در اسلام | از چارلز گای ایتون

نویسنده: چارلز گای ایتون (حسن عبدالحکیم) مترجم: محمد الیاس شهیر قسمت اول کلمه‌ی شهادت اساس مفهوم خدا در اسلام است. مسلمانان شهادت می‌‎دهند که «هیچ خدای جز خدا [ی یکتا] وجود ندارد.» یا «هیچ معبودی جز از معبود (یکتا) وجود ندارد.» قرآن کتاب وحی شده‎یی اسلام، شرحی بزرگ این جمله‌یی ساده است و تمام نتایج و پیامدهای پذیرش این جمله را در زنده‌‏گی و فکر بشری تشریح می‌کند. این مفهوم خدا کاملاً و مطلقاً موحدانه و توحیدگرایانه است. تنها خدا، وجودِ مطلق، مستقل و بی‌نیاز دارد. هرچیزی که وجود دارد یا امکان وجودش می‎‌باشد براساس اراده‌‎ی اوست. او هیچ «شریکی» در خلق و یا نگهداشتن کیهان ندارد. او نه‌‎تنها که علت اول بلکه تنها علت جهان است و خودش [برای وجود خود] نیازی به علت ندارد. [خداوند در] قرآن برای ما می‌گوید: «بگو: او خدای یکتاست؛ خدای بی نیاز؛ [كسى را] نزاده و نه زاده شده است؛ و هیچ‎کس [در ذات و صفات] همانند و همتا و شبیه او نمی‎‌باشد.»[i] هم‌چنان می‎‌گوید: «شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می‎‌گوید: باش، پس بی‎درنگ موجود می‌‎شود.»[ii] حصه‏‌ی اول کلمه‏‌ی شهادت دال به مسئله‌ی دیگر است و آن اینکه در زمین و آسمان‌ها هیچ قدرت، نیرو یا فاعل مستقل از خدا وجود ندارد. همه چیزهایی که وجود دارند و همه اتفاقاتی که واقع می‎‌شوند، تحت اداره‎‌ی او است. هیچ‌چیزی نمی‌‎تواند با او برابری کند یا از اداره‎‌ی او فرار کند و همه چیزهایی که وجود دارند شهادت به قدرت خالقانه و عظمت او می‎‌دهند. قرآن می‎‌فرماید: «آسمان‎‌های هفتگانه و زمین و هر کس که در آن‌‏هاست، او را تسبیح می‎‌گویند و هیچ‌چیزی نیست مگر این‎که همراه با ستایش، تسبیح او می‌‎گوید، ولی شما تسبیح آن‌‎ها را نمی‌‎فهمید، یقیناً او بردبار و بسیار آمرزنده است.»[iii] از نظر اسلامی، نمی‎‌توانیم یک مفهوم واقعی از خدا را در ذهن خود تصور کنیم؛ زیرا او ازلی و موجود مطلق است. مخلوق نمی‎‌تواند خالق را [به شکل کامل] درک کند. خداوند در قرآن می‌‎فرماید: «چشم‌‎ها او را درك نمی‌‎كنند؛ ولی او همه چشم‎‌ها را درك می‌‎كند.»[iv]  اما اسلام خواهان ایمان کورکورانه نیست. قرآن در مورد ماهیت خدا بسیار چیزها را برای ما می‎‌گوید و خداوند را به اسامی که اسماءالحسنی یاد می‌‎شوند، توصیف می‎‌کند تا او را بهتر بشناسیم. قرآن می‎‌فرماید: «خدای یکتا که جز او هیچ معبودی نیست، زنده و قایم به ذات [و مدبر و برپادارنده و نگهدارنده‏‎‌ی همه‏‌ی مخلوقات] است، هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی‎‌گیرد، آن‎‌چه در آسمان‎‌ها و آن‎‌چه در زمین است در سیطره‏‌ی مالکیت و فرمان‏روایی اوست. کیست آن‎که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند؟ آن‎چه را پیش روی مردم است [که نزد ایشان حاضر و مشهود است] و آن‏چه را پشت سر آن‌ها است [که نسبت به آن‌ها دور و پنهان است] می‏‌داند و آن‌ها به چیزی از دانش او احاطه ندارند مگر به آن‎چه او بخواهد. کرسی‌اش آسمان‎‌ها و زمین را فراگرفته و نگهداری آن‌‎ها بر او گران و مشقت‎‌آور نیست و او بلند مرتبه و بزرگ است.»[v] او «الاحد»، یکتا و یگانه‌ی مطلق است و این باور کاملاً خلاف عقیده‌ی تثلیث عیسویت است. ذات یکتا تقسیم‌پذیر و تقلیل‌پذیر نیست و نمی‌تواند – با حلول – به‌‎شکل انسان در شکل مخلوق درآید. خداوند مخلوق خود نمی‌شود و در حقیقت خداوند هیچ‌چیز نمی‌شود. او فقط [خودش] است. قرآن او را با اسم «العلی» بلندمرتبه توصیف می‌کند. نسبت به مخلوقات خود متعالی است و ازاین‎رو بلندتر از هرآن‌چیزی است که بتوانیم با او شریک سازیم. او «العزیز» شکست‌ناپذیر و«الجبار» قادر مطلق است؛ زیرا هیچ‌چیزی در مقابل قدرت او ایستاده‌گی نمی‌‏تواند و او با قدرت خود تمام هستی را براساس تدابیر قبل از قبل تعیین‌‏شده اداره و تنظیم می‌‎کند. بناءً می‌توان نتیجه‌گیری کرد که تمام قدرت‌ها، نیروها و فضایلی که در روی زمین وجود دارند، وام‌های از طرف اویند که عطا شده است. هیچ‌کسی کمک‌مان کرده نمی‌تواند، جز به اراده‌ی او و هیچ‏کسی ضرری به ما رسانیده نمی‌‎تواند، جز به اجازه‌ی او (و زمانی‌که او اجازه می‌دهد به ما ضرر برسد امتحان الهی بوده و باید آن‌‎را با صبر تحمل نماییم.) اسم دیگر او «الحق» حقیقت مطلق است؛ رد وجودش به معنی دور بودن از حقیقت در همه سطوح تجربه برای رد کننده است. واژه‌ی عربی برای «رد کننده‌‏گان» (ناباوران)، «الکافرون» است و این واژه به معنای «پوشانیدن» عمدی چیزی می‏‌باشد؛ به عباره‌ی دیگر کسانی که «حقیقت مطلق» را نمی‌پذیرند، به خواست خود فهم و درک خود را توسط چیزی کدر «پوشانیده»‌اند تا حقیقت بدیهی را نبینند. با این کار، مانع آمدن نور می‌‏شوند و یکی از اسمای دیگر خداوند «النور» نور است. این‌‎ها کسانی‌اند که در قرآن «کور» خطاب شده‌اند؛ چراکه «خداوند نور آسمان‌‎ها و زمین است.»[vi] در اسلام همه چیز از خداوند و از اسمای او که توسط آن‌ها خود را برای ما شناختاند، به‌دست می‎‌آید و ازاین‎‌رو اگر او «نور» نمی‌‎بود، هیچ نوری – چه فزیکی و چه فکری – وجود نمی‌‎داشت. هیچ‌چیزی – حتا مخفی‌‎ترین افکار ما – خارج از علم او نیست؛ زیرا او «العلیم» داناترین است و به هر آن‌چه که در آسمان‌ها و زمین وجود دارد دانا می‌‎باشد. او «الخبیر» آگاه‎‌ترین و باخبر از باطن امور است؛ چیزی از او پنهان نیست. او «الشهید» شاهد و ناظر است و همین گونه «البصیر» بیناترین و «السمیع» شنواترین است. قرآن می‎‌پرسد: «چه كسی مالك (و خالق) گوش و چشم هاست؟»[vii] جواب آن خداست. ما فقط – آن هم در فاصله‌ی محدود – چیزهایی را می‎‌بینیم که در مقابل ما قرار دارند؛ اما دید خداوند محدودیتی ندارد. ما تنها صداهایی را می‌‎شنویم که یا بسیار بلند باشند و یا هم نزدیک ما؛ اما او همه‌چیز را می‎‌شنود. قرآن می‎‌فرماید: «و کلیدهای غیب فقط نزد اوست و کسی آن‎‌ها را جز او نمی‌‎داند و به آن‎چه در خشکی و دریاست، آگاه است و هیچ برگی نمی‌‎افتد مگر آن‎که آن را می‌‎داند و هیچ دانه‎‌یی در تاریکی‎‌های زمین و هیچ تر و خشکی نیست؛ مگر آن‎که در کتابی روشن [ثبت] است.»[viii] او «الاول» نخستین است که قبل از او چیزی نبوده است و «الاخر» آخرین[ix] است کسی که بعد از او چیزی نیست؛ ولی او تنها در شروع و آخر زمان نیست؛ بلکه او «الظاهر»

مفهوم خدا در اسلام | از چارلز گای ایتون بیشتر بخوانید »

برای ما بگو تو کیستی؟

نویسنده: شیخ اکرم ندوی  لینک اصلی نوشته «تو در فقه اسلامی به روش مذهب امام ابوحنیفه – رحمت الله علیه – نوشته‌ای و برای [آراءِ] او دلیل آورده‌ای. به‌علاوه، زنده‌گی‌نامه‌یی از امام ابوحنیفه – رحمت الله علیه – نوشته کردی. پس تو حنفی هستی. اما باز می‌بینیم، تو فتوا می‎دهی که در سفر می‌توان میان دو نماز جمع کرد و یا هم می‌توان بالای جوراب مسح کرد و تو با این‌که شاگردانت از امام مشخص تقلید کنند و یا از هیچ‌کس تقلید نکنند مشکل نداری، پس تو یک غیرمقلد (کسی که از مذهب فقهی خاصی پیروی نمی‌کند) هستی.» و آن‌ها می‌گویند: «تو اشعری هستی به‌خاطری ‎که از دارالعلوم ندو‌ة‌العلما فارغ شدی و بیش‌تر مدرسه‌های هند از عقیده‌ی اشعری پیروی می‌کنند. اما می‌بینیم که تو به علامه شبلی نعمانی احترام و ارزش بسیار قائلی و او ماتریدی بود پس حتماً تو هم ماتریدی هستی. لکین تو را می‌بینیم که عقیده‌ی طحاویه درس می‌دهی و اشاعره و ماتریدیه را نقد می‌کنی و روش سلف را ترجیح می‌دهی پس باید سلفی باشی.» و آن‌ها می‌گویند: «تو مقتدی مسجد آکسفورد هستی که مسجد بَریلوی‌ها می‎باشد. پس تو باید بَریلوی باشی. اما دیدیم که با بزرگان و علمای دیوبند مجلس می‌نمایی؛ پس تو باید دیوبندی باشی. ولی باز تو را می‌بینیم که نماز جمعه را با عرب‌ها می‌‌خوانی و با آن‌ها نشست‌وبرخاست داری و تو همراه آن‌ها و آن‌ها همراه تو دوستانه رفتار می‌کنند و آن‌ها وهابی هستند، پس تو باید وهابی باشی.» و آن‌ها می‌گویند: «تو در خروج جماعت تبلیغ اشتراک می‌کنی، پس باید تبلیغی باشی. اما باز می‌بینیم که آن‌ها را در استفاده احادیث موضوعی و ضعیف مورد انتقاد قرار می‌دهی، پس باید از جماعت اسلامی باشی چرا که بعضی از دوستانت هم از آن گروه هستند و تو از مراکزشان بازدید می‌کنی. ولی باز می‌بینیم که تو حسن البنا شهید را دوست داری و کتاب “مذكرات الدعوة والداعية”‌ او را تمجید می‌کنی و کتاب‌های ” التصویر الفنی فی القرآن” و “مشاهد القیامة فی القرآن” آثار سید قطب و کتاب “دعاة لا قضاة” اثر حسن الهضیبی را دوست داری، پس باید اخوانی باشی.» و آن‌ها می‌گویند: «و تو کتاب احیای علوم دین امام غزالی را می‌خوانی و از آن برای مردم داستان بیان می‌کنی و مثنوی مولانا را مطالعه می‌کنی و بیت‌های آن را نقل و احساست خود را توسط آن‌ها بیان می‌کنی، پس باید صوفی باشی. اما می‌بینیم که تو ابن عربی و کسانی که از عقیده‌ی وحدت‌الوجود پیروی می‌کنند را نقد می‌کنی و احوال و مقامات روحانی اهل تصوف را رد می‌کنی و از اقوال و شطیحات آن‌ها دوری می‎نمایی. پس باید از پیروان امام ابن تیمیه – رحمت الله علیه – باشی. چرا که دیدیم او را ستایش کردی و همکارها و دوستانت را تشویق کردی که کتاب‌هایش را بخوانند.» آن‌ها گفتند: «ما توسط تو گیج شدیم . بگو تو چیستی؟ آیا به یکی از این گروه‌ها تعلق داری و با دیگران‌ خوش رویه کرده و در عقبِ تقیه‌، پنهان می‌شوی؟ و یا که هیچ مکتب فکری نداری؟ و یا به‌خاطر حفاظت از مصلحت و منفعت خود با همه دیپلوماتیک و سیاسی رفتار می‌کنی؟ فقط به ما بگو که کیستی؟» من گفتم: «من به‌ خدا و فرشته‌گان‌ و كتاب‌های آسمانی و پيامبران‌ و روز قيامت‌ و تقدیر، این‎که خیر و شر از جانب خداست، و به زند‌ه‌گی بعد از مرگ‌ ايمان‌ دارم.» آن‌ها گفتند: «ما این را از تو پرسان نمی‌کنیم بلکه می‌پرسیم که از کدام گروه هستی؛ کدام نام را برایت انتخاب کردی؟» من گفتم: «خداوند می‌فرماید: “خداوند شما را در کتاب‌های پیشین و در این کتاب آسمانی «مسلمان» نامید.” (سوره حج، آیت ۷۸) پس من مسلمانم، فرزند اسلامم و برادر مسلمان.» آن‌ها گفتند: «تو ما را گیج‌تر ساختی و هیچ وقت در مورد شما گیج‌تر از حالا نبودیم.»

برای ما بگو تو کیستی؟ بیشتر بخوانید »

علی عزت بیگوویچ: پادشاه فیلسوف​

چکیده افلاطون در کتاب جمهور می‌نویسد: «مفاسدی که شهرها را تباه می‌کنند، بلکه به عقیده‌ی من به‌طور کلی مفاسد نوع بشر، هرگز نقصان نخواهند یافت مگر آن‏گاه‌ که در شهرها فلاسفه پادشاه شوند یا آنانی که هم‌اکنون عنوان پادشاهی و سلطنت دارند، به‌راستی و جداً در سلک فلاسفه درآیند.» افلاطون می‌گوید: بهترین کسی که حاکم شده می‌تواند یک فیلسوف است؛ چراکه فیلسوف‌های واقعی در پی حکمت‌اند نه در پی شهوت، ثروت و قدرت. این نظریه بعدها به‏‌نام پادشاه فیلسوف مشهور گردید. در تاریخ اولین کسی که خصوصیات تقریبی پادشاه فیلسوف را در او می‏‌توان دید، مارکوس اورلیوس امپراطور روم بود. یکی از آخرین کسانی که می‌توان خصوصیات پادشاه فیلسوف را در او دید، علی عزت بیگوویچ اولین رئیس‌جمهور کشور بوسنی و هرزگوین است. وی به معنای واقعی کلمه فیلسوف بود. باوجود زیست در وضعیت متشنج و جنگ‌های طولانی، نوشته‌های عمیق فلسفی و سیاسی از خود به‌جا گذاشت. در پهلوی فیلسوف بودن، سیاست‌مدار برجسته و رهبر مسلمانان بوسنیا بود. اگرچه علی عزت بیگوویچ بارها و درجاهای مختلف تکرار می‌کند که او رهبری و قدرت را نمی‌خواست؛ اما خواست خداوند چیز دیگر بود. در این مقاله خواستیم، نخست زند‏گی‌نامه‌ی بسیار مختصر از علی عزت بیگوویچ ارائه کرده و افکار او را در سه بخش مورد مطالعه قرار دهیم. در بخش نخست، نظریات علی عزت بیگوویچ در مورد منشأی انسان و دلایل عاجز بودن فکر ماده‌گرا در توضیح منشأی انسان را بررسی می‌نماییم. در بخش دوم، دوبُعدی بودن اسلام را از نظر علی عزت بیگوویچ تشریح داده‌ایم. در بخش سوم، خواسته‌ایم تا فلسفه‌ی سیاسی وی را و هم‏چنان سیاست عملی‌اش را توضیح دهیم. باوجود آن‏که اکثر عمر این شخصیت بزرگ در سختی و جنگ سپری شد، بدون شک در تراز محمد اقبال، محمد اسد، مالک بن نبی و دیگران، یکی از متفکران فوق‌العاده‌ی جهان اسلام‌اند که همه‌ی مسلمانان و خصوصاً جوانان باید با وی و افکارش آشنایی داشته باشند. دانلود مقاله عنوان: علی عزت بیگوویچ: پادشاه فیلسوف نویسنده: محمد الیاس شهیر نهاد: کانون فرهنگی چراغ لاله تاریخ نشر: ۹ سنبله ۱۴۰۴ شهر نشر: کابل، افغانستان شماره مسلسل: 604100، تابستان 1404 کلیدواژه‌ها:  علی عزت بیگوویچ، دولت اسلامی، پادشاه فیلسوف، منشاء انسان، اسلام، سیاست، اخلاق، اجتماع، دین، علم

علی عزت بیگوویچ: پادشاه فیلسوف​ بیشتر بخوانید »

خیانت روشنفکران

در سال ۱۹۲۷ میلادی، فیلسوف فرانسوی «جولین بندا» در نقد روشنفکرهای آن زمان کتابی بنام «خیانت روشنفکران» می‌نویسد و آن را این‌گونه آغاز می‌کند: «وقتی تولستوی در خدمت عسکری بود، یکی از افسرها را در حال زدن شخصی دید که در رژه‌ی نظامی از صف رژه بیرون شده بود. تولستوی برای افسر گفت: «آیا نمی‎شرمی که با یک همنوع خود این‎گونه رفتار می‎کنی؟ آیا انجیل را نخواندی؟»‎ افسر جواب می‎دهد: «و تو قواعد اردو را نخواندی؟» همیشه انسان‌های که به ارزش‌های معنوی باور دارند با این گونه پاسخ‌ها روبرو می‎شوند و به نظر من این گونه پاسخ‌ها غیر منطقی نیستند؛ چون اشخاصی که انسان را برای تسخیر بر مادیات رهبری می‎کنند نیاز به عدالت و نیکوکاری احساس نمی‌کنند. بااین‌حال، وجود اشخاصی در جامعه که مردم را به دینی غیر از دین ماده‌گرایی دعوت کند مهم و نیاز اجتماعی است؛ حتی اگر روان (روال) اجتماعی طوری باشد که به حاشیه رانده شده و مورد استهزا قرار گیرند. اما اشخاصی که برای این دعوت مورد اعتماد قرارگرفته‌اند – من آن‌ها را بنام روشنفکران یاد می‎کنم- نه‌تنها که این نقش را رها کرده‌اند؛ بلکه مخالف آن عمل می‎کنند.[i] این مسئله یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های روشن‌فکری بوده است. در جهان معاصر، روشنفکرانی که اکثراً باید برای ارزش‎های معنوی مانند عدالت و حقیقت مبارزه کنند، برای قدرت، شهرت و پول خود را فروخته‌اند. گزاره‎ی اصلی «بندا» در کتاب این است که «در جهان دودسته از ارزش‌ها وجود دارند؛ ارزش‌های مادی که شامل شهرت، ثروت و قدرت  و ارزش‌های معنوی که شامل حقیقت و عدالت می‌شوند. اکثریت قاطع انسان‎‌ها دنبال ارزش‌های مادی‌اند و می‌کوشند تا مقداری از شهرت، ثروت و قدرت به دست آورند. درسوی دیگر، تعداد اندکی از مردم دنبال ارزش‌های معنوی یعنی حقیقت و عدالت می‌باشند. اکثراً این دودسته از ارزش‌ها باهم در تضاد قرار می‌گیرند؛ طوری که هر قدر یک فرد دارای شهرت و ثروت بیشتر باشد، احتمالاً در زندگی وی حقیقت و عدالت کم‌تری وجود خواهد داشت.»[ii] اگرچه این کتاب در سال ۱۹۲۷ میلادی نوشته شده است اما گزاره‌ای اصلی کتاب و تحلیل نویسنده از حالت روشنفکران در حرکت‌های روشنفکری معاصر، خصوصاً در افغانستان و جهان اسلام، نیز تطابق پذیر است. ما در کشور خود چند گروه از روشنفکران یا بهتر است بگوییم که روشنفکرنماها داریم. گروه اول کسانی‌اند که دارای هیچ اصولی نیستند. آن‎ها وقتی از ظالم انتقاد می‎کنند که سودی در انتقاد نهفته باشد. در حکومت‌های قبلی افغانستان اشخاصی به‌اصطلاح کارشناس مسائل سیاسی و روشنفکران جامعه بودند که دولت را نقد می‎کردند؛ اما وقتی دولت برای آن‌ها مقامی می‎داد خاموش می‌گردیدند. آن‎ها فقط دنبال سود خود بودند و بقیه هیچ. بعضی از آن‌ها در هر زمان به حیث چاپلوس و مدافع دولت می‌باشند. وقتی نظام تغییر کند، حتی اگر دولت کاملاً مخالف دولت قبلی باشد که برای آن چاپلوسی می‎کردند، پالان خود را تغییر داده و چاپلوس دولت جدید می‎شوند؛ فقط به خاطر مقام و پول. جلال آل احمد در مورد این نوع روشنفکران می‌نویسد: «آدم غرب‎زده (منظور از همان روشنفکرنماها است) هُرهُری مذهب است. به هیچ‌چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ‌چیز هم بی‌اعتقاد نیست. یک آدم التقاطی است. نان به نرخ روز خور است. همه‌چیز برایش علی‌السویه است. خودش باشد و خرش از پُل بگذرد، دیگر بودونبود پلُ هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی، نه به خدا یا بشریت. نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبی. حتی لامذهب هم نیست. هُرهُری است. گاهی به مسجد هم می‎رود. همان‌طور که به کلوپ می‎رود یا به سینما…….البته رأی هم می‏دهد. اگر رأیی باشد، و به‎خصوص اگر رأی دادن مُد باشد[iii]، اما به کسی که به امید جلب منفعت بیش‌تری پیش او می‎رود، هیچ‌وقت از او فریاد یا اعتراض یا امایی یا چون‌وچرایی نمی‎شنوی. سنگین و رنگین و با طمأنینه‎ای در کلام، همه‌چیز را توجیه می‌کند و خودش را خوش‌بین جا می‎زند.»[iv] گروه دوم روشنفکرنماها که در افغانستان و کشورهای اسلامی دیگر (و با اندکی تغییرات) در همه جوامع وجود دارند که شاید اصولی داشته باشند اما به دلیل فهم ضعیف و تأثیر از تمدن‎های دیگر (بیگانه) و یا به حیث حرکت‌های اجتماعی-سیاسی ارتجاعی در مقابل حرکت‌های دیگر، جامعه را به پرتگاه می‎برند. این گروه از روشنفکرنماها را به دودسته‌ی نوگرایان دینی و جمودگرایان دینی[v] -که دوروی یک سکه‌اند- تقسیم کرده می‌توانیم. علی عزت بیگوویچ در رساله‌‌ی خود «اعلامیه اسلامی» این دودسته را مانع اصلی بیداری اسلامی می‌داند و در مورد آن‌ها می‎نویسد: «نظریه‌ی تجدید اسلامی که اسلام را قادر به ارائه راه‌حل نه‌تنها برای تعلیم و تربیه‌ی انسان‎ها، بلکه برای نظم دادن به زندگی دنیوی آن‌ها می‌داند، همیشه دو گروه از مردم را در مخالفت با خود می‌یابد: اول جمودگرایان دینی که همه‌چیز اسلام را به شکل و شمایل سابق می‌خواهند. دوم هم نوگرایان دینی که می‌خواهند شکل و شمایل زندگی بیگانگان را تقلید کنند. جمودگرایان دینی مسلمانان را به گذشته و نوگرایان دینی آن‌ها را به یک آینده‌ی مبهم و بیگانه از اسلام می‌برند. باوجود تفاوت‌های واضح میان جمودگرایان و نوگرایان دینی، هر دو گروه بعضی نقاط مشترک نیز دارند. هر دو گروه اسلام را به حیث یک دین به معنی غربی کلمه می‌بینند[vi]. اصلی‌ترین گروه جمودگرایان دینی در جهان اسلام «شیخ‌هایی» هستند که در مخالفت با اسلام، یک سیستم روحانیت را تبلیغ می‌کنند و به خاطر فهم قرآن، خود را میان قرآن و انسان قرار می‎دهند. به نظر آن‌ها اسلام یک‌بار و برای همیشه تأویل و تفسیر شده است و بهترین کار این است که همه‌چیز را همان‌طوری که تقریباً 1400 سال قبل تأویل و تفسیر شده بود، بدون در نظر داشت تغییراتی که در طول این تاریخ طولانی به وجود آمده است، در وضعیت فعلی عملی کنیم. یکی از نتایج اجتناب‌ناپذیر این فکر کوته‌بینانه این است که علمای دین در آن به دشمن‌های سرسخت پیشرفت و ترقی مبدل می‌شوند. هر نوع تغییر در قوانین اسلامی حتی با استفاده از اصول قرآنی به خاطر هم‌خوانی با وضعیت‌های جدید بالاثر پیشرفت و تغییر سریع جهان، برای آن‌ها یک حمله به اسلام محسوب می‌شود.[vii] شاید این طرز فکر آن‌ها از دوستی با اسلام نشئت گیرد، اما همین دوستی و محبت بیماری‌زای بعضی از تنگ‌نظران است که باعث خفه شدن فکر اسلامی در میان مسلمانان می‌شود. اکنون‌که جهان اسلام نیازمند

خیانت روشنفکران بیشتر بخوانید »